پالتوی وارونه

لختی مانده به هنگامه دلنشین خروس سحری، آنگاه که نوای نوحه بی خبری در گوش زمینیان طنین انداز می شود ، به ناگاه عدسی دم کرده با لبوی شب مانده ، امان از انبان پالتو پوشی عابد می برد تا سراسیمه خود را به این بانگ ملکوتی برساند و با اذان صبح چنان خود را به زمین بچسپاند که خلق الله در حیرت بمانند از این عبادت بی ریا . و بعد تسبیح کنان با خروسان صبح همراه ، ذکری گفته و عصایی عارفانه را دیرک پالتوی سبز لجنی می کند ، سرما را همچون دیگران (مردم ) می فریبد و آرام آرام در را به پاشنه می چرخاند تا نکند صدای پایش خفته ای را بیدار کند ، و از هوای گرم اتاق دل کنده و به بیرون می پرد ، برای چه کاری خدا میداند ! البته ناگفته نماند صدای سوز "ام یجیب و ... و یشکف سوء" شبانه در محله پیچیده بود ، حالا از این حنجره پاک بوده یا نه ، فعلا کسی مطمئن نیست ، باید صبر کرد تا به هنگام . خلاصه، دنبالش که کردیم از رفتار معصومانه و ظاهر فریبش اینطور بر می آمد که دنبال روزی حلال باشد ، اما، چهار راه اول را که رد کرد خود را به صندوق مهر رضا رساند تا با تبرک از نام مبارک امام غریبمان کمکی بستاند ، چون غیر از وام ازدواج چیزی در چنته نداشتند ، آقا زن گرفت ، البته دقیقا معلومان نشد زن چندم اوست ، به صندوق مهر اقتصاد هم وامی تحت عنوان "کارگاه تولیدی یتیمان بی سرپرست" گرفتند ، چون به بانک ملی رسیدند درخواست جعاله ای فوری دادند و به حکم و یاری پالتوی سحرآمیز تصویب شد ، از بانک ملت هم وام تقوی گرفتند و یکسره به بانک مسکن رفتند برای بازسازی امامزاده ای که لازم التعمیر بود ، بی چون چرا مستطیل چوبی مسکن را دور زدند و وام بعدی را هم به حساب خود واریز نمودند ، هرچند خسته بودند اما دل از بانک کشاورزی نکندند و یهویی کشاورز نمونه شدند و آفت زده ای مفلس که گزارش مفصل غرامت کشاورزی سال زراعی ایشان رئیس بانک را به واکنش وا داشت و در نتیجه تسهیلات خشکسالی را هم بدون بهره و ضمانت گرفتند ، به بانک صادرات که مراجعه کردند برای صدور بدلیجات و ورود ابزارآلات صوتی و تصویری نیز متقاضی شدند ، که چون درخواستشان موازی با رونق اقتصاد مملکت بود ، ضمن تشویق وامی کلان به او داده و با دعای سفر بدرقه اش کردند ، از بانک تجارت که جویا شدیم اینطور شنیدیم که گویا افاضات کرده اند که، چون سود این بانک ربا دارد مشروعیت ندارد .حالا اینو داشته باشید تا برسیم به یعقوب سیاه که یتیمی مادر مرده است و با لالایی خاله اش به سن ازدواج رسیده ( پدرش را اعتیاد به مواد مخدر و مادرش را سرمای حوض آب خانه کدخدا ازش گرفت) . بنده خدا با کم و زیاد و لطف همسایگان قبل از ماه محرم امسال با دختر همین خاله ای که هم برایش پدر بوده و هم مادر ازدواج کرده و چون در تهیه ملزومات خانه مانده بود با خودگفت، وامی بگیرم از صندوق ، تا هم ازدواج به کاممان شیرین و هم مرحمی به هزاران زخم کهنه از این زخم سرباز کرده زندگی بزنیم ، اما از بخت بد شرایطش را نداشت ، چون برایش دوازده شرط گذاشتند ،( بیان شروط در حوصله این داستان نیست ، چون دلتان ریش می شود ) فقط همین قدر بدانید که ، پس از روزها تلاش و فراهم آوردن شرایط متاسفانه در شرط آخر که ضمانت حقوق بگیر با سابقه اداری بود ماند و راه کج کرد به خرابه ای که کاخ یتیمان ندار است و با همان خرمای بورکی ساخت تا به چربی سلطانی پالتو پشان بی درد عادت نکند . همین باعث شد تا بگوید به مدعی که ، پالتوی تو گرچه گشاد است و رنگی ، اما رنگش زهد است و پوستینش ریا و غارت که راهش هم به بانک وصل است هم به زنده بودن ، نه زندگی ! اما راه ما با همه سختی ها ی که بدون بانک و صندوق دارد ، انتهایش سعادتی است که خدایمان وعده داده است . به نظر شما پالتو را وارونه بپوشیم یا نه ؟

قربان کرمی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧

مگس در شعر حافظ

بعد از سقوط شاسلطان حسین صفوی و غلبه افغانها بر ایران ، محمود افغان یکی از اقوام خود را که مگس خان نام داشت فرماندار شیراز کرد . وی پس از چند روز که در شیراز بود ، روزی کنار قبر حافظ رفت و بر اثر تعصبات غلطی که داشت تصمیم گرفت قبر حافظ را خراب کند ، هرچه اطرافیانش اورا نصیحت کردند که از این تصمیم بگذرد او گوش نکرد ، سر انجام قرار شد از دیوان حافظ در این مورد فالی بگیرند ، وقتی دیوان را باز کردند ، این شعر در آغاز صفحه راست آمد : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ،،،،، عرض خود می بری و زحمت ما میداری . مگس خان با خواندن این شعر تحت تاثیر قرار گرفت واز روح حافظ طلب عفو و بخشش کرد . آورده اند که شاه اسماعیل صفوی در ابتدای حکومت همه را می کوفت و پیش می رفت ، هرجا که می رفت مقبره مشاهیر اهل تسنن را خراب می کرد ، وقتی به مقبره حافظ رسید ، از آنجائیکه هم خودش اهل ذوق و شعر بود و هم حافظ محبوب عالم ، قدری تامل کرد و پس از مشورت با معتصبان بنا شد که مقبره ویران شود ، چون حافظ هم سنی بود و هم رند و لاابالی ، ملا سید عبد الله تبریزی ملقب به مگس در خراب کردن قبر حافظ بیش از دیگران اصرر داشت ، عاقبت شاه اسماعیل گفت : از دیوانش فال میگیریم ، که خوشبختانه این بیت آمد . حافظ زجان محب رسول است و آل او ،،،،، حقا بدین گواست خداوند داورم . لذا شاه اسماعیل خوشحال شد و از ویران کردن قبر حافظ منصرف . اما ملا مگس همچنان پافشاری می کرد . شاه اسماعیل دوباره دیوان را رداشت و گفت ای خواجه جواب ملا مگس را بده که این بیت آمد : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ،،،،، عرض خود میبری و زحمت ما میداری

قربان کرمی ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٦

اندر حکایت صف

عصرانه را حسب وظیفه وطبق عادت برای تهیه قوت لایموت در صف طولانی نانوایی بودم که یهویی مردی رسمی پوش و به ظاهر موجه با ماشین و بادی گارد، خود را به میان دو صف مرد و زن رساند و به آرامی شاطر را صدا زد به ناگاه مردی سیه چرده از پشت تنور با سیزده نان برشته بیرون آمد و با تشریفات خاصی بدون فوت وقت آقای خاص را بدرقه کرد ، ناگفته نماند زن ومرد ایستاده در صف دقیقا نه نفر ، پنج زن و چهار مرد بودند . ماکه الحمد اله حق اعتراض نداشتیم ، اما یکی از زنان که عجله کار دوم را داشت یواشکی جریان را جویا شد که شاطر با صدای بلند و حق به جانب فریاد زدند فرمانده پاسگاه است که چی ؟ بله واقعیت جامعه مدنی امروز اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد . پروین اعتصامی که می گفت : گر از باغ رعیت ملک خورد سیبی، برکنند غلامان آن درخت از بیخ نمیدانست که حتی در صف نان وکلا پول می گیرد تا راستی را دروغ و دروغی را راست کند ، غافل از اینکه غلامان امروز حتی با شاخه درخت هم کاری ندارند ، مودبانه می مونند و افاضات ملک را نظاره گرند . معلم که شعر را یادمان میداد با خود می گفتیم خاک توسر شاه که خیلی بی تربیت و حق مردم خور است . حالا خودمان شدیم مرد اول قصه پروین ، راستی چرا فرمانده عزیز این داستان پروین را حفظ نکرد ؟ یا اینکه جهشی از راهنمایی به دانشگاه پرید ؟ یا نه ، به حکم اینکه آدم خاصی شده حق الناس را حرام نمی داند ؟ بله اینچنین بود که هی گفتیم و نوشتیم تا یه روزی فرماندهی دیگر زنگ زد که چرا ؟ گفتم چی چرا ؟ گفت چرا دروغ نوشتی ؟ گفتم قربان مقامت من شاهد دارم پنج زن و چهار مرد ، گفت عزیزم نگویی بهتر است ، پسر خوبی باش باشه ؟ من هم تمکین کرده و رفتم سراغ پیش نوس مطلبی دیگر که موجبات تکدر خاطر کسی را فراهم نیاورد .

قربان کرمی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤

مزرعه خیار

مینالم از صدای زجه طفلی که ازفرط گرسنگی سینه خالی از شیر مادری را می فشارد که در مزرعه خیار همسایه برای سیر کردن شکم شوهر و دیگر بچه هایش بوته های سبز خیار را به این سو و آن سو می زند ، ببینیم دردمان چیست ؟ اینکه چرا مردان کار در خانه تپیده اند و زنان باردار حمال مشکلات شب و روز هستند ، اینکه بیماری نان آور خانه بی درمان است ، اینکه مردان خانه یار وفادار سنگر کدام خمارخانه هستند، اینکه داروغه به حکم شرع دستبند قانون را بر مچ کدام مرد دیارمان زده است ، اینکه خمارمردان عرصه این زندگی نکبت بار را در خماری رها کنیم ویا درمان فعلا بماند . اما آیا ما آن مسلمانی هستیم که آمده ایم تا با کارمان و رفتارمان به انسانیت انسان ارج نهیم و یا اینکه روزی چند بار بر حسب عادت نه معرف لپ های لبو شده را با کلمه طیبه ولا ضالین پر کنیم ؟ آیا معنی واقعی نیاز را در بیان ایاک نعبد می یابیم یا در اعراب سوره مکی کوثر ؟ بیائیم قرآن این کتاب اول و آخر بشر را به جای بوسیدن و بر تاقچه گذاشتن وارد زندگیمان کنیم ، تا بگوید شنیدن صدای ناله بچه های گرسنه با قهقه بچه های سیر تفاوت دارد ، تا بگوید سیر کردن شکم گرسنگان بهتر از احساس گرسنگی در خود ساختن برای اینکه بدانیم چقدر گرسنه هستند ، تا بگوید از مال دنیا فقط یک شکم سیر به ما می رسد و بقیه مال و اموال اضافی است ، تا بگوید اگر همسایه ات گرسنه است صدای قل هو الله ما هم به جای نخواهد رسید ، تا بگوید فذالک الذی یدالیتیم یعنی ایتام را بخوان نه بران ، تا بگوید شب با شکم پر خوابیدن هم کابوس می آورد و هم کراهت دارد ، تا بگوید توبه مال مردم خوردن مال مردم دادن است با الهی العفو ادا نمی شود . خلاصه این است آنکه موجود وجود حال ماست و ای ین است مسیر فرجام ، چه باید کنیم تدبیری است شایسته .

قربان کرمی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢

روسپیگری چیست؟

واژه "روسپی" در اوایل سده نونزدهم رواج پیدا کرد و کم کم به معضلی اساسی برای جوامع بشری تبدیل شد که هر روز بیش از پیش برنمود عینی آن افزون می گردد . روسپی را در لغت به‌معنی زن بدکاره و فاحشه می نامند و در واقع مخفف روسپید است که بر زنان هرزه و روسیاه به‌عنوان طعنه و تمسخر اطلاق شده است. روسپی‌ را می‌توان تن دادن به رابطه جنسی در ازای دریافت پول تعریف کرد. قدیمی‌ترین نوع روسپی‌گری شیوه‌ای بود که ارتباط نزدیک با مواضع اعتقادی داشت. مثلا گروهی از مردم در اروپا بر این باور بودند که رابطه جنسی با یک کشیش موجب نزدیک شدن به خدا می‌شود. در یونان باستان روسپیانی بودند که بدان‌ها "دوستان خوب" گفته می‌شد. روسپیانی که از طبقه بالای جامعه بودند و درخانه های مسکونی لوکس و مجلل خود زندگی می‌کردند. در روم باستان روسپیان آزادی زیادی داشتند اما ملزم به پوشیدن لباس‌های متمایزی از دیگر شهروندان بودند و نیز مجبور بودند موهای خود را به رنگ بور یا قرمز در آورند. "سنت اگوستین" معتقد بود که بدترین کار‌ها نظیر هتک ناموس ناشی از آن است که روسپیان راهی برای ارضای شهوت خود پیدا نمی‌کنند . اسلام نیز دارای احکام فقهی محکمی در مخالفت با این پدیده می‌باشد. در حال حاضر نیز برخی از کشورها میزان قابل توجهی از بودجه مملکتی خود را از طریق گسترش سیاست جنسی کسب می‌کنند. در دنیای باستان اکثر کسانی که خدمات جنسی را برای کسب عواید اقتصادی عرضه می‌کردند، نشمه‌های اشرافی، همبالین‌ها (معشوقه‌های نشانده) یا کنیزان بودند. نشمه‌های اشرافی و معشوقه‌ها، غالبا در جوامع سنتی منزلت بالایی داشتند. لکن در دنیای مدرن، زنان و مشتریان آن‌ها عموما همدیگر را نمی‌شناسند، هر چند که ممکن است بعضی از مردان به مشتریان ثابت تبدیل شوند، اما این رابطه بدوا بر مبنای آشنایی شخصی پا نمی‌گیرد و این چیزی است که در مورد اکثر شکل‌های پذیرایی جنسی در ازای عواید مادی در زمان‌های گذشته صدق نمی‌کند. از جمله دلایل اثر گذار در رواج روسپیگری عبارت است از دسترسی نداشتن به فرصت‌ها برای اشتغال در مشاغل مشروع، نبود زمینه های لازم برای انجام کارهایی که بتواند نیازها و انتظارات مادی زنان را تامین نماید. نبود یک سازمان تامین اجتماعی که زنان آسیب دیده و بی‌سرپرست یا فاقد منابع مالی را پوشش دهد ، تن دادن به فحشا به‌عنوان راهبردی برای استقلال از جانب گروهی از زنان ، وجود محل‌های فاسد و همچنین افراد فاسد در جامعه . همچنین میان روسپی‌گری دختران جوان با زنان بزرگسال تفاوت ماهیتی وجود دارد، فحشای زنان بنابر قواعد و کلیشه‌ها به‌دلیل نیاز اقتصادی است، اما فحشای دختران ماهیتی واکنشی دارد که حاصل وجود ناهنجاری در تربیت اجتماعی است و در این شرایط، گرایش ذهنی و عاطفی این گروه به سمت ارضای نیازهای لذت‌جویانه جهت می‌یابد. انگیزه روسپی‌گری زنان طبقات بالا و پایین جامعه نیز متفاوت است. زنان روسپی در طبقه بالا و مرفه جامعه نه‌تنها این عمل را برای ارضای خواسته‌های جنسی خویش انجام می‌دهند، بلکه روسپی‌گری تفننی را تجدد یا تمدن می‌نامند و به آن فخر می‌فروشند، اما زنان روسپی طبقه پایین اجتماع، بیشتر به‌دلیل فقر نسبی اقتصادی و به اجبار دست به این عمل می‌زنند. نظام های قانونی روسپیگری که در حال حاضر در تزلزل بنیان خانواده موثر و دلیل بر انگیز است را میتوان در ممنوعیت کامل : ایالات متحده امریکا بر اساس این نظام عمل می‌نماید. آزادی کامل : کشور آلمان بر اساس این نظام عمل می‌نماید. نظام بینا بینی : کشور فرانسه از این نظام پیروی می‌کند. البته بیشتر کشورهای دنیا با تفاوت‌های نسبی در این گروه قرار می‌گیرند. در قوانین جمهوری اسلامی ایران نیز از یک‌سو تعریفی برای روسپی‌گری ارایه نشده است و قوانین موجود صرفا احکامی درباره زنان دارند، از سوی دیگر اگر قوادها (کارفرمایان و دلالان روسپی‌گری) دستگیر شوند مجازاتشان حداکثر 75 ضربه تازیانه می‌باشد. حال آنکه مجازات زن روسپی در صورتی که شوهر نداشته باشد، صد ضربه تازیانه و اگر شوهر داشته باشد سنگسار است. این در حالی است که اگر شوهر وی کار قوادی و یا هدایت زن را به روسپی‌گری داشته باشد، تنها جریمه او 75 ضربه شلاق است. روسپیگری و فمینیسم : در دهه‌های اخیر علی‌رغم رشد گرایش‌های اخلاقی، معنویت و دینداری، ناهنجاری‌های اجتماعی زمینه را برای گسترش و اشاعه روسپی‌گری و انواع تظلمات و بهره‌کشی جنسی از زنان ایجاد نموده است. در این میان فمینیسم بیش از هر گرایش دیگری در سال‌های اخیر در موافقت و مخالفت با موضوع روسپی‌گری از خود عکس‌العمل نشان داده است. نقش مکاتیب مختلف فمینیسمی را می توان اجمالا به این صورت بررسی نمود :فمینیسم وجود گرا : این مکاتب که آغازگر آن، اندیشه‌های "سیمون دبووار" می‌باشد معتقد است که فحشا راهی برای رهایی از وابستگی زنان به مردان است به‌گونه‌ای که قربانی نمی‌شوند، بلکه دارای قدرت هم خواهند شد. فاحشه خمیرمایه "زن آزاد شده" است. فمینیسم لیبرال : این دسته از گرایش‌های فمینیستی که مبنای ایدئولوژی آنان نظرات سیاسی "جان استوارت میل" است، معتقدند که فحشا نوعی قرارداد در زمینه داد و ستد و معامله شخصی است. آنان بر مبنای اصل مالکیت خود، به دفاع از فحشا به‌عنوان حقی برای بزرگسالان همراه با آزادی و اختیار برای انجام هر نوع عمل جنسی می‌پردازند. فمینیسم مارکسیست : اینان معتقدند که هر نوع عملی که به بهره‌وری به نفع نیروی کار مردان منتهی شود، ظلم به زنان و برده‌داری به‌حساب می‌آید. بنابراین فحشا به‌دلیل پرداخت دستمزد به شخص روسپی، نوعی فساد و بهره‌کشی از زنان است. فمینیسم سوسیال : از نظر فمینیست‌های سوسیالیست یک فاحشه، قربانی فساد جامعه‌ای است که در آن تبعیض و فاصله طبقاتی وجود دارد. فمینیسم رادیکال :این گروه فاحشگی را موجب تشدید، استحکام و عادی شدن "تحقیر" و "بهره‌کشی" نسبت به زنان و افزایش قدرت سیاسی جنس مذکر می‌داند.

قربان کرمی ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۱

داستان

آن روزها ، این روزها و روزهای دیگر هریک داستانی دارند، اما این داستان، داستان دگر است . حکایتی از کهنه مرامی که سربازکرده و در بوستان سبز عاطفه ها چون گل در انتظار شکفتن، هم به آب و نور و غذا و هم به مهر و عنایت و وفا نیازمند ، آنگاه که می آمد خیال می کرد که داستان یکی بود ، یکی نبود همان قصه شب های خاطره است ، اما کم کمک فهمید همه باشند نیستند اگر خدا باشد همه هستند پس خود را یافت و گفت که : دوستت دارم چون سر بر آستانه معرفت داری ، چون مهر و موم کرده ای داشته ها را تا از نعمت با من بودن بی نصیب نباشی ، چون نه به صورت که به سیرت مانده ای و در اندرون معرکه زندگی فقط به آنی فکر میکنی که من میخواهم ، چون خود را داده ای که مرا بگیری ، چون به شب ماندی تا در روز روشن شک کسی را سبب نشوی، چون در سعی به شاعر مانی و در گفتار به ناطق . مرد داستان ما در پس توی آرزوهاش بازگشت به سعادت رادید و با دلی شاد بر نظرگاه انتظار نشست تا خدا چه خواهد .،!

قربان کرمی ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠

دلداده

هر چیزی را بهایی است و معیار سنجش آن هم قضاوت عیاران ، چگونه قضاوت کنند بماند ، اما مهم آن است که با چه معیاری بسنجند. دل را به دلدار دادن سخت است اما به سختی راه رسیدن می ارزد . هم گل قیمت دارد هم خار، هم شب خوب است که مایه آرامش است و هم روز که در آن بساط تلاش پهن می شود برای لذت از نعمات الهی ، هم زود آمدن خوب است و هم دیر رفتن ، هم دیدن قیمت دارد و هم ندیدن مکافات ، از همه اینها که بگذریم به تلی از احساس می رسیم به نام دل، دل تنها چیزی است که قیمت ندارد و عیاران روزگار قبل و حال در قیمتش مانده اند ، دلی که کرم دلداده باشد از سر اجبار نیست به اختیار است و تمنای دل گیرنده ای با کیاست ، نه معرکه ای برای قیمت می گیرند و نه بازاری است از بهر حراج ، هرآنچه هست دلدادگی است و تمنای وصل ، بخششی بی منت است که لذتش ماورایی است . اما تو ای گل بهاری دلداده، اگر با فرسنگ ها فاصله دلی را بر بال خیال روانه دلگیری با وقار نموده ای ، بدان و آگاه باش که او چون تو دلداده است و شیدا که امانت را نزد خود چون جان شیرین نگه می دارد و تا قیام قیامت در آن خیانتی نخواهی دید . جور تاریخ گرچه بر اهل دل و دلدادگان زیاد بوده و هست ، اما اینجا داستان داستان دگر است ، هرچه هست مایه آرامش است و امید ،، پس آرام باش و مطمئن و هرآنچه شرط شور و شعف و عقل است را پذیرا باش .. دلداده ای که در ره دل سر می نهد ،،،،، جمال سیرت دلگیر بیند و ارج می نهد

قربان کرمی ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠

بابت همه چی ممنونم

در میکده و دیر که جانانه تویی تو،،، مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه بابت هر شبی که بی تشکر و خداحافظی سر بر بالین گذاشتم و یادت نکردم ، بابت هر صبحی که بی سلام به ظهر رسیدم و سر خوش از روزم شدم ، بابت لحظات شادی که به یادت نبودم ، بابت رنج سفری که برایم به جان خریدی ، بابت بهانه قشنگی که برای سفرت به خاطرم ساختی ، بابت تمام لحظه های انتظارت که درکلام و پیام ماندی ، بابت دوست داشتن بی منتی که صمیمی بود و بی ریا ، بابت رنجی که در پائیز برگ ریزان نفس های تازه ات برای گرمی نفسم کشیدی ، بابت کنایه های درد آوری که از در و دیوار برشانه هایت ریخت و چون کوه صبور بودی ، بابت بغض بلندی ای که با نفس سنگین سینه ات برایم ترکتندی ، بابت اشک چشمی که گونه های نازک را به خاطرم ترکرد ، بابت دستمال خیسی که لحظه ساز خاطره ها شد ، بابت شب های که به یادم نخوابیدی ،،،،، ازت ممنونم

قربان کرمی ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٧

ساعت

از نوک لاکی انگشتان دو پهلوی مایل به زرد ، اما نرم و ملایم بند اول که بگذریم یه راست به مفصلی می رسیم که ارتباط بند دوم برای گردونه ته دست و دامنه مچ است ، مچی که ابتدای بازوست و نگه دارنده اهرم شست یعنی جایگاه نشانه ، جایی که قرار است به ما بگوید کی و چگونه باشیم . بله ساعت وسیله ای است که هم نما می دهد و هم نوا ، نما را می دهد که آماده کنیم و نوا را می سازد که چه بکنیم ، اما امروزه ما فقط با افاده هاش سرخوشیم و نمایش را از بریم ، گاه به دست راست و گاهی به دست چپ می بندیم و برای آنکه دقت نماید و عمل کند مجبوریم هی وارونه ببندیم و آنجاست که اقبالمان را وارونه می کند . اما از این گذر روزها و رسیدن به شبها برای رسیدنش بس تلاش کردیم تا رسیدیم به یک شب ول گردی که ته برگشتمان به آن بود . ساعتی سفید و قشنگ

قربان کرمی ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤

شب رویایی

شنیده بودیم می گویند سالی که نکوست زبهارش پیداست ، اما من خیال می کردم این مال شعر ها و کتاب هاست ، گفتم شاید دروغ شاعر است که به خاطر موزون کردن قافیه شعری می گوید ،اما اینی که شد درست آن بود که باید می شد، نه از دروغ شاعر خبری بود و نه از قافیه های دگرگون ، هرچه بود  برگهای زرد درختان امید پائیزی بود . نامش چی باشد مهم نیست ! خب ، شما بزارید" شب مراد : شبی که قراربود پایانش رویایی شود با عصرانه رمانتیک شروع شد و این ساعت و زمان هی گشت و گشت تا خود را به نیمه ها ی ملکوتی اذان رساند ، آنگاه که جمله بندگان دعا می کنند برای همین مراد، از ذکر خدا گرفته تا صلوات و ... همه را واسطه خیر می کنند ، خلاصه بعد از آن بود که وردمان جواب داد و دل به رویا زدیم و رفتیم و رفتیم به ناکجا ی شهر دیارمان از کوچه و خیابان تا پارک و جنگل و بیابان گرفته همه را رد کردیم با اینکه هواسمان جای دیگری می گشت ، این بود که اگر می پرسیدند مسیر شب را قطعا به یاد نداریم ، چون در هوا بودیم ، نه در زمین ، هم سرخوش از وقت بودیم و هم مضطرب از بخت ، می خرسندیدیم از اینکه با همیم و می ترسیدیم از اینکه چرا باهمیم ، هی در ته وجود برایش هزار و یک دلیل مربوط و بی ربط جمع و جور میکردیم که مبادا شرته های ولگرد زمینی مانع از پروازمان در رویایی پائیزی شوند ، اما و صد البته چون اجازه حرکات موزون دستهایمان همه در اختیار یکی بود پرواز تا بی نهایت یعنی ؟؟؟

قربان کرمی ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۱

غافلگیر

قرار براین شد تا دگر روز نه صدامان از ته گلو به در آید و نه کلامی را پیامک کنیم ، پشت میله های قفسی بمانیم که گویند فرجی دارد اگر صبور باشی ، مثلا در دور دست فرشته ای به درآید و مخی را بزند با یونجه فوت کرده ای و آن شود که ما میخواهیم. البته ناگفته نماند بد فهمی در مکالمات و مراودات دلنگرانی کم رنگی را به صورت نشانده بود که قائده را به هم میزد و اینها و بیشتر همه برای بایکوت کردن امیر بوده تا امتحانی دیگر . در هر حال خوب یا بد از دی گذشتیم و به اتفاقی می اندیشیدیم که خبرش در راه بود اما کی ؟ حدسمان برای آینده نزدیک بود ، اما یهویی غافلگیر شدیم و آمدیم به بهاری که فقط یک گل همیشه بهار دارد .

قربان کرمی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠

نفس

صدای نفس که از گرمگاه سینه می آید نوید زنگ درای کاروان مشتاق است که هی گوید گلی ، سنبلی ، دونه اناری ، برگ ریحانی به پای امیری بریزید که بعد از سالها قرعه به نامش افتاده و فرش سرخ دل برایش گسترانده شده است ، اما باید بدانیم این فرشی که تارو پودش با خون به هم گره خورده است باید زیر پای که باشد ؟ واما خود بگوید : که امیر کیست؟. من امیری از دیار حافظم ، اینکه چرا امیر حافظ شدم همه اش برمی گردد به گل همیشه بهارم ، گلی که گل بود و گلی را نکاشته به نامم در کنارش گذاشت .امیر مردی است رازدار و باوفا و از نامردی بیزار ، به دنیا و متعلقاتش دلبستگی ندارد ، برای بهاری ماندن گلش هرکاری می کند ، حتی جان شیرینش را هم می دهد ، به قولش وفادار است تا پای جان ، از سبکسری و بد رفتاری بدش می آید ، وقار و سنگینی را در گل همیشه بهارش باور دارد ، برای عزیزش که همچون خودش آزادی و استقلال عمل ندارد خیلی نگران است ، امیر خیلی دیر دلگیر می شود و زود باور هم نیست ، حرمت نگه می دارد و اعتقاد عجیبی به صداقت دارد ، از دروغ متنفر است ، حافظه نزدیکش قوی و حافظه دورش فوق العاده ، از زرنگ بازی و دور زدن غیر معقول متنفر است ، از هرهوایی که گل را پژمرده کند بدبین است، غذای مورد علاقه اش مرغ از نوع مرغوب است در میان میوه ها به انار علاقه زیادی دارد، سفرهای سردسیری را خیلی دوست دارد ، زمستان را با یک پتو سر می کند ، به موقع میخوابد و زود بیدار میشود ، شعرش شعور صبحگاهی از طلیعه صادق است ، ... اما همین امیری که ادعای امیری دارد و عدالتش را به رخ می کشد جفای را در حق گلی روا داشته که وجودش را به او ارزانی داده و شکوفه هایش را واکرده که امیر ببوید ، همین امیر با دل شکوفه کاری کرده که خاک گل را از نور و آب محروم کرده و خواب شبانه را بر گل که باید سحرگاهان تیمار شود گرفته است و گونه هایش را به غفلت با تیغ بی حوصلگی خراشیده است و صفای زلفکش را به پریشانی کشانده ، همین امیر با خوبی هایش کاری با گلش کرده تا باورش شود که باید بهاری بماند . و در آخر مجبور شود که بگوید : بی همگان بسر شود ،،، بی تو بسر نمی شود .

قربان کرمی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٦

علم پزشکی به کدام سو می رود؟

سه چهار روزی بود نیمی از بالا تنه ام هی گاه گاه و جزء جزء درد می کرد و چون می ترسیدم و از جهتی همه میدانیم اولین عضو حساس آدمی از بابت ماندگاری بیشتر در زمین خدا برای معصیت قلب است ، لذا چاره را در رفتن به مطب دیدم ، خانم دکتر سیده زهرا ابطحیان متخصص قلب در ساختمان اردانه . اینکه ایشان کی بوده از کجا آمده وچرا آمده بی ربط با موضوع نیست. فرزندی ازخانواده ای علمی از خطه مستعد فهلیان ممسنی که زمانی مرکز نورآباد بوده و بضاعت این دیار در قبل و بعد از چندین انقلاب خوش رنگ سرنوشت ساز زبان زده بوده ، بنابراین اصالت ایشان پایه کار در مطب است و چون در رفتار پزشکی ایشان مواردی را قیاس کردم با همسایه شمالی به این نتیجه مهم رسیدم که پزشکی از دیدگاه ایشان خدمت است نه تجارت . بنابراین نوشته ای که در پی می آید مقایسه ای ساده است که نیاز به تکنولوژی پیشرفته ندارد و قضاوت را آسانتر از وضعیت موجود می کند . اما .... متخصصی هم شان ورتبه ایشان در دیار ممسنی با یک آمار دقیق روزانه بین بیست تا سی بیمار قلبی به علت شلوغی و نقصان متخصص را با نوبت کاری بعد از ظهر در مدت زمان چهار ساعت در فضای محدود وبزیت می کند که از این تعداد طبق نظر خانم دکتر ((صددرصد باید نوار بگیرند ، نود درصد باید اکوگرافی شوند ، سصت درصد تست ورزش بدهند ، سی درصد آنها هم متاسفانه نیازجدی به آنژوگرافی دارند و ده درصد آنها باید بالون بزنند و پنج درصد عمل باز و در پایان پنج درصد آخری هم باید بروند سردخانه و آماده قبرستان شوندف حالا با این وقت کم و این همه عملیات زمان بر چطور تشخیص میدهند خدا میداند . لذا با یک حساب سرانگشتی اگر در خوشبینانه ترین حالت ممکن حداقل روزی بیست نفر به این پزشک حاذق مراجعه کنند باید سالیانه 174 نفر بمیرند 345نفر عمل باز و 687نفر بالون و1108 نفر انژوگرافی کنند و .... وبا احتساب متوسط هزینه بلا استثنای موجود که مبلغ 190000 تومان به ازای هر بیمار می باشد تجارت گوی سبقت را از سوگند نامه بقراط می گیرند و دارالشفای ابوعلی سینا را تخته می کند و شاید هم زکریای رازی را بابت عدم استفاده از الکل راضی نگه دارد . اما کمی این سوتر در شهر گچساران خانم دکتری (ابطحی) نشته که در مدت زمان مشابه فقط ده بیمار را ویزیت می کند ، هم وقت می گذارد و هم دقت می کند ، در مطب ایشان با وجود دستگا های تشخیص با دقت بالا برای کمتر کسی تست ورزش تجویز می کند و یا در صورت لزوم اکوگرافی را انجام می دهد و بالاخره در پی تشخیص و مداواست نه تجارت پزشکی . گزارش اکو و عکس موجود همه جانبه و گویاست و تست ورزش نیز کامل و خلاصه تفاوت در مقایسه زیاد است . شما که میخوانید قضاوت کنید آیا : ما که به این مطب ها سر می زنیم مشکل قلبی داریم یا غاز کوهی خوردیم و رودل کرده ایم؟ قضاوت با شما ...

قربان کرمی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٤

تاکی هستی ؟

آنگاه که پس از سالها انتظار بالاخره در میانه روز فارغ از همه تاریکی ها پاورچین پاورچین با دلی لرزان و چشمانی محتاط به اینسو وآنسو از کویر و گلستان گذشتی و به سراغم آمدی شک نداشتی به اینکه هستم و میمانم . با آمدنت هرآنچه دیدی خوب بود و مطمئن بودم داری با تمام وجودت حس میکنی نرمش صادقانه و سیرت ساز را و این آن چیزی بود که میخواستی و تا به امروز هر روز بهتر از دیروزش بوده و نامش امید به آینده است . واما من ! بدان و آگاه باش آنچه خواستم وآنچه کردم همه به اختیار ، سلیقه و تدبیر بوده و هیچگاه به طمع بلند آرزوی کوتاه را از دست نخواهم داد . از اینرو به آمدنت افتخار کن و با صلابت بمان تا باقی مسیر را همراه و همزاد باشیم و دعا کنیم بر ماندگاری سعادتی رنگین اما سال خوره و درد کشیده ، رنج سفر دیده رودی که از کوهپایه های خواستن سرچشمه گرفته و با تلاطم مسیر به دریای خوشبختی رسیده و چون ماهیت رود همیشه اندیشیدن به دریاست است پس می نشینیم بر اقبال بلند بودن و در اندیشه شدنی شایسته خواهیم ماند .

قربان کرمی ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٤

وام چیست ؟

وام در لغت به معنای قرض است ، قرض از اشخاص حقیقی یا حقوقی برای رفع نیاز یا سرمایه گذاری مطمئن به جهت سودآوری بیشتر ، اما اگر وامی در جایی بهانه ای شود برای رسیدن به هدفی بالاتر،آنگاه وام نه تنها بدهی نیست که نردبان رسیدن است ،(حالا این رسیدن از نوع گل باشد یا خار بگذریم ) لذا همان قدر که وام احتیاط در کاربرد دارد به همان میزان در صعود و یا سقوط از این ارتباط بی ربط موثر است ، پس اینکه کسی ریسک تمام ناملایمات را بپذیرد" از نیش و کنایه های نزدیکان گرفته تا شماتت دیگران " و وامی را بگیرد که دوره بازگشتی به درازای عمر دارد یا آدم بسیار خوشبختی است و یا بدهکاری است که خود را در دو جهت مدیون کرده ، هم اخلاقی و هم مادی . بنا براین سهم ما در این وام مشروط این است زمینه ساز ارتباط عقلانی بر پایه بدهی های کلان باشیم که در غیر اینصورت نه تنها راه به جای نبرده که مدیون همیشگی خواهیم ماند.

قربان کرمی ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳

امیر حافظ عزیزم

گفته بودی که بگویم که چه هستی ،،،،،،،،،،،، فاش گویم که تو آنی که خود هستی خواستم بگویم خورشیدفروزان افق بلند اقبالمی دیدم از وجودتابناکت خواهم سوخت ، خواستم بگویم ماهی دیدم که گاه هستی و گاه نیستی ، خواستم بگویم گلی دیدم شاید زود از دستت بدهم ، خواستم بگویم عزیزی دیدم به عزیز مصر میمانی و به هجرانش نمی ارزد و خلاصه هرآنچه از خوب و خوبی ها میدانستم را پازل کردم دیدم گوشه ای از آن ناقص است ، لذا هی گشتم و گشتم تا رسیدم به اینکه تنها تویی که پر میکنی جورچین خاطراتم را نه از برای یک روز یا یک هفته ویک دوره، که برای باقیمانده آنچه را که پایان عمر مینامند . تو آنی که هرآنچه را که خواستم در نگاهت دیدم و جز من هیچکس به این نگاه نخواهد رسید . فقط تویی تنها گل همیشه بهارم .

قربان کرمی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳

چرا آمدی ؟

خوش آمدی و خوشم آمد از آمدنت ،،،، هزار جان گرامی فدای یک قدمت . مهر تو گرچه در بهار جوانی شروع شد ، اما چون با مهر امروز گره عاشقانه خورده برتقویم دلم نشت همچون ابری برای احساس آرامشی از جنس خواستن ، آرامش برای آینده ای روشن ، روزگاری شیرین که برای دوامش احتیاط شرط عقل است . پس می کوشم برای بهتر بودنش و اطمینان میدهم برای تضمینی از جنس وفاداری . گرچه رنج فهمیدن آزارت می دهد ، گرچه وجودت را درک نکردند ، گرچه فهمیده نشدی برای آنان که تمام قد بودی ، گرچه دلت پر است از بدرفتاری های اطرافیان ، گرچه نهال امیدت با تبر جهالت ریشه کن شد، اما همه اینها دلیل ماندن در برزخی نیست که کلیدش در خورجین سر خری است که هیچ نمیداند .آمده ام تا بودنم درمانی باشد بر درد مزمنی که زاده غرور و بی تدبیری بوده است . اما هرچه بوده گذشته ، دیگر نبش قبر چاره کار نیست ، راهی را باید رفت که تضمین کند آنچه را نیاز دل به شرط عقل است . برای ما گرچه اقتدار در رفتار و گفتار سهل و آسان است اما این برای شما شاید آنقدرکه ارتباط عمیق است نخواهد بود و لیکن با حد اقل اختیار می شود مختاری بود شایسته . و این روال حرکت چرخ تدبیر برمدار تقدیر است . پس با این احوالات موجود و اینکه خوب میدانید دانستنی ها را این سوال پیش می آید که چرا آمدی ؟

قربان کرمی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳