یک سوال مهم ؟

آیا کسی می داند : تهیه ، توزیع ، انتشار و مصرف محصولات ترساننده ، گردانده ، لرزاننده ، وهم آورنده و محیرالعقولی که ذات روح و اصل روان را جاری و ساری می کند و پردازش عقل را به بی نهایت بیگانگی می رساند و رقم فروش روزانه آنها به کارخانه شیر سازی و شالیزارهای برنج و مزرعه های خیار و کدو سبقت گرفته است ؟. و این در حال است که من و تو و هیچ کس دیگر نمیتوانیم حتی فکرش را هم بکنیم؟ آیا دولت باید به کمک ملت "مردم" را به زور سرنیزه و تفنگ به سمت سینما و فرهنگ کشاند تا سراغ این مواد نروند ؟ و یا اینکه با سیاست و تدبیر به آنها فهماند که فرهنگ درست بودن و چگونه مصرف کردن و درست مصرف کردن لازمه یک زندگی ایده آل است ؟ آیا باید به جای پوزه کشیدن به بوته های خیار دود نامرعی شیشه را برات ریه هایمان کنیم که ساعاتی نامعلوم را در توهم سیر کنیم و بخندیم به آنچه را که در زمین نداریم و در آسمان داریم ؟چاره کار چیست ؟ هرکه به این سوال جواب دهد ، می فهمد و چون می فهمد باید برنجد ، و چون آزرده می شود باید تحمل کند و بداند که نهایت صبوری فراغت است ، حال این فرجام از کدام نوع فراغت باشد ، باز صبور باشید !

قربان کرمی ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳

بی نیازی

یکی از عوامل اصلی درجهت جلوگیری از پیشرفت و ماندن درگرفتاری های ما عدم شناخت کافی از جامعه هدف می باشد ، مسلما تا خوب نشناسیم به درمان نخواهیم رسید ، امروزه ما در تشخیص صحیح و تفکیک هدفمند نیازمندان کشور مانده ایم، متناسب با خواسته ها رشد نکرده ایم . بی نیازی آن نیست که همه چی داشته باشی ، بی نیازی احساس داشتن است ، احساس بودن است ، دارایی یعنی وجود ، یعنی بودن با معنی ، یعنی سخاوت در صداقت ، یعنی آمدن برای ماندن ، یعنی هدف ، یعنی شناخت مجهولات زندگی و این محقق نمی شود مگر احساس بی نیازی بکنی ! نیاز به خودی خود سخت نیست ، آنگاه که با احساس همراه شود کشنده و جانکاه است ، بیائیم نیازمندان واقعی را بشناسیم ، نیازمندان واقعی جامعه تکدیان مبلس شده کوچه و بازار نیستند ، بلکه بزرگان آبرومدنی هستند که زندگی را با یک اشتباه باختند و راه برگشت برایشان بسته است که تا پیدا کردنش فرصتی باید . گدای معمول ورسمی بدون هیچ عیب و عاری روزش را با دست درازی شروع می کند وشب را با کاسه معجون به صبح می رساند و فقط با جسمش گدایی می کند و روانش آزاد است ، اما آنان که عمری آبرومند سیر شده اند گدایی را نمی پسندند ، یعنی نمی توانند گدا باشند ، و اگر از کرسنگی بمیرند حتی حاضر به یک بار گدایی هم نیستند چرا که با روح روان بازی نیاز را شناخته اند ، پس پیدا کردن اینها مانند فهمیدن صدای سکوت سخت است وگرنه ریختن پول گدایی در کاسه تکدیان خیلی راحت است ، مانند شنیدن فریاد .

قربان کرمی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱

لحظه دیدار

یواش و آرام به لحظه دیدار نزدیک میشویم ، لحظه ای که می باید به همه چیز و هم کس شک کرد ، شک کرد به ترانه ها زیر و بم ، شک کرد به دیوار های پر از موش ، شک کرد به جاده و پیچ وخم هایش و رانندگان شب بیدار که سحرگاهان نیم چرتند و خمار ، شک کرد به سوز سرمای پائیز که برگ زرد درختان را تزئین کوچه راه باریک خانه دوست می کند ، شک کرد به باد که می پریشاند صفای زلف بور یاری خسته را ، شک کرد به تیغ تیزی که قرار است بپیراید گونه های قشنگ مسافر را ، و شک کرد به دل ، دلی که می تپد و سخت پریشان است ، و خدای نکرده یهویی بریزد آبرویی فریدونی را ، که گر رفت ، گو رو ، اما این بار باک است و عیب .

قربان کرمی ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱