دلارام

گیرم ای دل آرام دل ، گیرم دلآرامی دگر ،،، کو دلآرامی کزو گیرد دلآرامی دگر ؟ تورا از خود ربوده اند ، دانسته یا ندانسته ، اما بدان که خیلی کار آسانی نبوده ،ساعت ها، روزها ،ماها ، بلکه سالها این آسیاب آبی با آسک صبوری هی گشت و گشت و سفیدی دوچشم عینکی آستیگمات به سیاهی رفت و سیاهیش به سفیدی و بس شب و روز را تجربه کردند تا به نسیمی برسند که فقط کار تن بود و از دل خبری نبود . گفتمت : گر تن بدهی دل ندهی کار خراب است ،چون خوردن نوشابه که در جام شراب است ،،، گفتی ،،، (تن دادم و دل هردو به اندازه و یکسان ، تا ریش نگردد به صلاح خاطر مهمان ). و این شد که شد آن شدنی که می باید می شد. خلاصه هرآنچه آمد، نه آنچه بود که انتظارش را می کشیدی داشته های سرد وبی روحی بود که به قول شاعر به اجاق خانقلی نمی آید، باز هم قضاوت زود هنگام تو رنج آور بود و ملال انگیز، اما چون "گذشت زمان "قضاوتش را به جا میکند و بر منطق و دل سوار است پس سرخوشیم و امیدوار ، باید نشست و دید که چه بازی می نماید زمانه ، این ذات فطری همراهمان بوده و هست و خواهد بود تا به دل نگیریم آنچه را که از بی حوصلگی عایدمان می گردد ، این بی حوصلگی هم قضاوت را مختل می کند و هم اجابت را مشکل.ظرف روزگار پر شد و از آن قطره ای زلال چکید و نامش را دلآرام نهادی ، دلآرامی که تا قبل آن حتی از گفتن نامش اکراه داشتی و بر زبان آوردنش برایت چندش آور بود ، دلآرامی که نگاهش بیمارت می کرد و احساسش رنجورت ، اما چه شد که دلآرام شد و ماندگار گشت ، شاید هنر بزرگ دلآرام کننده ای بود که با صبر و بردباری جان را برایت آرایش داد و پردازش کرد تا دلآرام شود . روح لطیف اما عصبیت را با این دلآرامی که از جنس گوشت وپوست خودش بود و از جنس دل بی شک تو آنچنان ساخت که باورش بر خواص هم مشکل آمد .حال که به شکرانه این خجسته میمون بزمی در سرای دل گرفته ایم ، گذشته ها را فراموش و نیامده ها را بی خیال ، فقط حالی که در آنیم خوش باشیم و به روزگار بخندیم تا قبل از اینکه روزگار به ما لبخند بزند . از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

قربان کرمی ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳٠

شب مهمانی

شبی که با تو بودم یاد از آن شب ، شبی که بی تو بودم داد از آن شب شبی که جسم و دل از تو جدا شد ، فغان و ناله و صد آه از آن شب از سر ظهر که با عجله و شتاب از خیر تیغ تیز صورت و بناگوش گذشتم ، تا چاسی با تو باشم ، از خود بی خود بودم و راه و مسیر را بی تدبیر و ندانسته می آمدم . عدس پلوی دست پخت عمه گرچه با خورشت قیمه مهمانش مزه گرفته بود ، اما نمک وجود مهمان چنان سفره را شور کرده بود که از بادش اشتهایمان کور شد و تا پاسی از شب سیر، سیر، سیر همین دنگلو بودیم . در آغاز با احتیاط و مهندسی خاص رفتار میکردیم تا مبادا نگاه معنا دار صاحب خانه مهمانان بی معنا را به خزانی بفرستد که بهارش را ندیده اند ، اما هرچه زمان می گذشت انگار که جانی دوباره گرفته باشیم به واسطه جسارت در رفتار که ناشی از گذشت زمان بود و بس ،خیلی اتفاقات افتاد و می افتاد که جمله بر وفق مراد بود . بالاخره با خواب نعاس عصرانه ای شروع کردیم که یادآور خاطرات هم دور و هم نزدیک دیار آرزوهایمان بود، جایی که در آن فقط نگاه قشنگ به زندگی را برابر تقسیم کرده اند ، از زیر و از رو و همچنین از کنار و از پشت که گذشتیم دیدیم همانیم که بودیم چراکه مثل پرگار هم دواریم و هم حیران و سرگشته ،لذا همه ترسمان از این بود که لحظه ها تکرار ندارند ، پس باید دانست قدر لحظه ها را ، اما با همه این احوالات خوش و ناخوش باز از گفتن های معنادار دلمان گرفت و به ناچار به بهانه اینکه تیر روزگار چرخمان را پنچر کرده سر به هوای بیرون زدیم تا دمی بیاسائیم تا خوش شود آن مهر دل آرام که بر تارک وجودمان می درخشد . تا انتهای شهر بی انتها رفتیم اما چون کنار نکشیدیم که بمانیم باز خلقمان تنگ رفتار دیگری شد،،، و القصه آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم .

قربان کرمی ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳

آب زنید راه را،،،

شب نگردد روشن از وصف چراغ ،،، نام فروردین نیارد گل به باغ تا ابد صوفی اگر هی هی کند،،، تا ننوشد باده، مستی کی کند ثانیه گرد ساعت مچی ، این یادگار روزهای سرد دیماه هرچند به روال معمول میچرخد ، اما چون از منظر پریشان من وعده دیدار نزدیک است انگار که معیوب است و درجا میزند . با خود گفتم لحظه دیدار نزدیک است ، پس چرا دل پریشان است و حال مشوش؟ نکند این دل کار دستت بدهد و این بی حوصلگی و شیدایی تورا خراب همین لحظه ها کند ؟ بندی از زندان بند دار یکی از زندان بانان قصر باز شد و نگاری دربند آزاد گشت و چون راهش طولانی است خادمین را فرمان دادند تا تدارک دیدار نمایند در سرایی که شان والای آن نگار خوش نگار است جای دهند و شاید آن روزها شاعرمان به فکر این روز بوده که گفته : آب زنید راه را چونکه نگار می رسد ،،،

قربان کرمی ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢

مادر

آسمان را گفتم می توانی آیا یک لحظه روح مادر گردی ؟ گفت نه هرگز !!! من برای این کارکهکشان کم دارم،،راه نوری به بلندای زمان کم دارم ،، مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم ! روی کردم به دریا : گفتم او را آیا می شود یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر ، همه مادر گردی ؟ عشق را موج شوی، مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟ گفت نی هرگز ! بر نیاید اینچنین کار بزرگ از من زار ،،، اینکه میگویند " تا چیزی را از دست ندهی قدرش را نمیدانی " گمشده ای نیست که در پی اش بگردی ، بلکه واقعیتی است که باید تجربه اش کنی . اما خوشا به حال آنان که قبل از تجربه به یقین می رسند . شاکر درگاه با عظمت خدایی هستیم که قبل از افتادن تلنگری زد تا بدانیم که در لبه پرتگاهیم ، هرچند میدانستم که درک واقعیت وجودی مادر و جایگاه رفیع این فرشته زمینی سعادتی عظیم است که شامل حال هرکسی نمی شود . از صبحدم بیست و هفتم مرداد نودو چهار که آسفالت خیس خورده از رطوبت شب هنگام هوای شرجی "امامزاده شاه داود" با خون فرق مادرم که از بی حواسی راننده نیسان رنگی شد ، دوباره به خود آمدم که ، گرچه خوب فهمیده بودم حس مادری را، اگرچه دانستم مادر یعنی بودن با معنا ، اگرچه اسارت اشک مادر و بغض حرمان اورا نشکسته بودم ، اگرچه رفتارم آهش را به شور وغوغای درون پر نکرد ، اما احساس میکنم در این دریای با عظمت هیچ و پوچم ، (دریای وسیع شناخت مهر مادری ) ،،، خلاصه وارد دنیایی دیگری شدم و بعد از آن را باید با دانستن های به درد بخور بروم ، با فانوسی بروم که روغنش اشک مادر است ، بر صراطی پا بگذارم که ستونش دعای مادر است ،ادامه مسیر اینطوری چقدر شیرین و لذت بخش است ، با دانش و معرفت نگاه کردن به دستان پر مهر مادر چقدر احساس سبکی را در وجود سنگین انسان زنده می کند، نگاه به چهره دل آرایی مادر که می پرسد احوالم را با نگاه خویش چقدر شیرین است ، گذر انگشتان پینه بسته مادر در لابلای موهای نرم فرزند چه پیرایشی بی منت است ، مادری که هرگاه به دامانش افتادیم دامان کشی نکرد و با روی باز اجابت کرد ، چه خنک نسیمی است که از صدای دعای صبحگاهی مادر بدرقه راه سفرمان می شود . و مهمتر دردش را برای آرامش ما خفه می کند تا نکند از صدای نله دردش خوابمان نبرد ،آیا اوج ایثار و فداکاری نیست اینها و صدها نمونه دیگر ، خدایا : این چه عشقی است که جز عاشق واقعی(مادر) نمیداند .

قربان کرمی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢