با این فوتبال تا کجا؟

چند وقت پیش در کش و قوس بازیهای جام جهانی ،دوستان پیشنهاد دادند همچون موضوعات دیگر سری هم به فوتبال بزنیم و شرحی بر آن برانیم ، اما قانع نشدم چرا که موضوعات اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی آنقدر عرصه سازنده واثر گذار دارند که قلم زدن بر فوتبال راضرورتی نیست ، بالاخره بازیهای جام ملت ها در قاره کهن و نمایش ضعیف سفیران ایران باستان احساسمان را برانگیخت و این شد که مصمم به شرح آن شدم .

چه کم داریم ؟کجا میلنگیم ؟ مشکلمان چیست ؟ قریب به یک میلیون جوان فوتبالیست درجه یک  مستعدداریم اما چرا مریضند نمیدانم؛ زیرساخت ها را فدای رابطه کردیم؛ کلاس فوتبال را آلوده به رانت کردیم. تیم امید را ناامید و بیچاره ، تیم های پایه را با پول خریدیم؛ به جای دریبل رشوه را یادشان دادیم؛ سانتر ازجناحین را در مشقله خط زدنشان از تیم ملی ادغام کردیم. پنالتی را دقیقا به وسط حساب بانکی زدیم؛ اخلاق را در پشت دروازه ها باآرزوهای آبکی آب کردیم؛ گرم کن های رنگی را با حس جوانی شستیم، از همه فن های روز فوتبال دور زدن را یادشان دادیم. و الآن چون آب خوردن قانون را هم دور میزنند؛ به عراق که رسیدیم کارشناسی هایمان گل کرد، گفتیم عراق هم تیم دست و پا بسته ای نیست، هم شرایط فیزیکی خوبی دارد و هم بازیکنان جسوری و هم بعضی از آنها در اروپا بازی می کنند و هم انگیزه دارند و هم...  اما هیچگاه نگفتیم بابا اینها اصلا لیگ ندارند، اینها اصلا تیم ندارند، اینها اصلا بازی تدارکاتی ندارند در عوض  ما یک ماه آفریقای جنوبی با خون مردم و بیت المال مسلمین فوتبال دولتی را آموزش می دهیم و تمرین میدهیم که در مقابل تیم رده صدم جهان فقط آبروداری کنند؛ تا کجا باید برویم؟ مگر مردم ما مانند دیگر مردم جهان احساس ندارند؟ مگر حق ندارند داد بزنند؟ مگر حق ندارند شاد باشند؟ مگر حق ندارند برد تیم ملی را ببینند؟ ما در کجای فوتبال جهانیم؟ مشکل فوتبال ما از حرف و حدیث گذشته، بیماری فوتبال ما ریشه ای روئیده شده در خون فوتبالیست هاست. آمپولی است تزریق شده در وجود جوانان فوتبالی، این بیماری درمانی میخواهد از نوع تغییر. تغییر در مدیریت، مدیریتی بر مبنای سلامت فکر و روان  مدیریتی بر مبنای اعتقاد نه پول و پارتی. مدیریتی که شایستگی را به فوتبال برگرداند، مدیریتی که با اسم ها تنش نلرزد. مدیریتی که وجدان کاری داشته باشد، مدیریتی که تفکر اصیل خلاقیت را بر شیوه منسوخ رسم ها چیره کند و بالاخره مدیریتی در خور نام ایران؛

اگر به خود نیاییم چهار سال دیگر هم مثل امسال می گوئیم خداحافظ سیدنی..

قربان کرمی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٥

یک سوال مهم ؟

آیا کسی می داند : تهیه ، توزیع ، انتشار و مصرف محصولات ترساننده ، گردانده ، لرزاننده ، وهم آورنده و محیرالعقولی که ذات روح و اصل روان را جاری و ساری می کند و پردازش عقل را به بی نهایت بیگانگی می رساند و رقم فروش روزانه آنها به کارخانه شیر سازی و شالیزارهای برنج و مزرعه های خیار و کدو سبقت گرفته است ؟. و این در حال است که من و تو و هیچ کس دیگر نمیتوانیم حتی فکرش را هم بکنیم؟ آیا دولت باید به کمک ملت "مردم" را به زور سرنیزه و تفنگ به سمت سینما و فرهنگ کشاند تا سراغ این مواد نروند ؟ و یا اینکه با سیاست و تدبیر به آنها فهماند که فرهنگ درست بودن و چگونه مصرف کردن و درست مصرف کردن لازمه یک زندگی ایده آل است ؟ آیا باید به جای پوزه کشیدن به بوته های خیار دود نامرعی شیشه را برات ریه هایمان کنیم که ساعاتی نامعلوم را در توهم سیر کنیم و بخندیم به آنچه را که در زمین نداریم و در آسمان داریم ؟چاره کار چیست ؟ هرکه به این سوال جواب دهد ، می فهمد و چون می فهمد باید برنجد ، و چون آزرده می شود باید تحمل کند و بداند که نهایت صبوری فراغت است ، حال این فرجام از کدام نوع فراغت باشد ، باز صبور باشید !

قربان کرمی ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳

بی نیازی

یکی از عوامل اصلی درجهت جلوگیری از پیشرفت و ماندن درگرفتاری های ما عدم شناخت کافی از جامعه هدف می باشد ، مسلما تا خوب نشناسیم به درمان نخواهیم رسید ، امروزه ما در تشخیص صحیح و تفکیک هدفمند نیازمندان کشور مانده ایم، متناسب با خواسته ها رشد نکرده ایم . بی نیازی آن نیست که همه چی داشته باشی ، بی نیازی احساس داشتن است ، احساس بودن است ، دارایی یعنی وجود ، یعنی بودن با معنی ، یعنی سخاوت در صداقت ، یعنی آمدن برای ماندن ، یعنی هدف ، یعنی شناخت مجهولات زندگی و این محقق نمی شود مگر احساس بی نیازی بکنی ! نیاز به خودی خود سخت نیست ، آنگاه که با احساس همراه شود کشنده و جانکاه است ، بیائیم نیازمندان واقعی را بشناسیم ، نیازمندان واقعی جامعه تکدیان مبلس شده کوچه و بازار نیستند ، بلکه بزرگان آبرومدنی هستند که زندگی را با یک اشتباه باختند و راه برگشت برایشان بسته است که تا پیدا کردنش فرصتی باید . گدای معمول ورسمی بدون هیچ عیب و عاری روزش را با دست درازی شروع می کند وشب را با کاسه معجون به صبح می رساند و فقط با جسمش گدایی می کند و روانش آزاد است ، اما آنان که عمری آبرومند سیر شده اند گدایی را نمی پسندند ، یعنی نمی توانند گدا باشند ، و اگر از کرسنگی بمیرند حتی حاضر به یک بار گدایی هم نیستند چرا که با روح روان بازی نیاز را شناخته اند ، پس پیدا کردن اینها مانند فهمیدن صدای سکوت سخت است وگرنه ریختن پول گدایی در کاسه تکدیان خیلی راحت است ، مانند شنیدن فریاد .

قربان کرمی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱

لحظه دیدار

یواش و آرام به لحظه دیدار نزدیک میشویم ، لحظه ای که می باید به همه چیز و هم کس شک کرد ، شک کرد به ترانه ها زیر و بم ، شک کرد به دیوار های پر از موش ، شک کرد به جاده و پیچ وخم هایش و رانندگان شب بیدار که سحرگاهان نیم چرتند و خمار ، شک کرد به سوز سرمای پائیز که برگ زرد درختان را تزئین کوچه راه باریک خانه دوست می کند ، شک کرد به باد که می پریشاند صفای زلف بور یاری خسته را ، شک کرد به تیغ تیزی که قرار است بپیراید گونه های قشنگ مسافر را ، و شک کرد به دل ، دلی که می تپد و سخت پریشان است ، و خدای نکرده یهویی بریزد آبرویی فریدونی را ، که گر رفت ، گو رو ، اما این بار باک است و عیب .

قربان کرمی ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱

پالتوی وارونه

لختی مانده به هنگامه دلنشین خروس سحری، آنگاه که نوای نوحه بی خبری در گوش زمینیان طنین انداز می شود ، به ناگاه عدسی دم کرده با لبوی شب مانده ، امان از انبان پالتو پوشی عابد می برد تا سراسیمه خود را به این بانگ ملکوتی برساند و با اذان صبح چنان خود را به زمین بچسپاند که خلق الله در حیرت بمانند از این عبادت بی ریا . و بعد تسبیح کنان با خروسان صبح همراه ، ذکری گفته و عصایی عارفانه را دیرک پالتوی سبز لجنی می کند ، سرما را همچون دیگران (مردم ) می فریبد و آرام آرام در را به پاشنه می چرخاند تا نکند صدای پایش خفته ای را بیدار کند ، و از هوای گرم اتاق دل کنده و به بیرون می پرد ، برای چه کاری خدا میداند ! البته ناگفته نماند صدای سوز "ام یجیب و ... و یشکف سوء" شبانه در محله پیچیده بود ، حالا از این حنجره پاک بوده یا نه ، فعلا کسی مطمئن نیست ، باید صبر کرد تا به هنگام . خلاصه، دنبالش که کردیم از رفتار معصومانه و ظاهر فریبش اینطور بر می آمد که دنبال روزی حلال باشد ، اما، چهار راه اول را که رد کرد خود را به صندوق مهر رضا رساند تا با تبرک از نام مبارک امام غریبمان کمکی بستاند ، چون غیر از وام ازدواج چیزی در چنته نداشتند ، آقا زن گرفت ، البته دقیقا معلومان نشد زن چندم اوست ، به صندوق مهر اقتصاد هم وامی تحت عنوان "کارگاه تولیدی یتیمان بی سرپرست" گرفتند ، چون به بانک ملی رسیدند درخواست جعاله ای فوری دادند و به حکم و یاری پالتوی سحرآمیز تصویب شد ، از بانک ملت هم وام تقوی گرفتند و یکسره به بانک مسکن رفتند برای بازسازی امامزاده ای که لازم التعمیر بود ، بی چون چرا مستطیل چوبی مسکن را دور زدند و وام بعدی را هم به حساب خود واریز نمودند ، هرچند خسته بودند اما دل از بانک کشاورزی نکندند و یهویی کشاورز نمونه شدند و آفت زده ای مفلس که گزارش مفصل غرامت کشاورزی سال زراعی ایشان رئیس بانک را به واکنش وا داشت و در نتیجه تسهیلات خشکسالی را هم بدون بهره و ضمانت گرفتند ، به بانک صادرات که مراجعه کردند برای صدور بدلیجات و ورود ابزارآلات صوتی و تصویری نیز متقاضی شدند ، که چون درخواستشان موازی با رونق اقتصاد مملکت بود ، ضمن تشویق وامی کلان به او داده و با دعای سفر بدرقه اش کردند ، از بانک تجارت که جویا شدیم اینطور شنیدیم که گویا افاضات کرده اند که، چون سود این بانک ربا دارد مشروعیت ندارد .حالا اینو داشته باشید تا برسیم به یعقوب سیاه که یتیمی مادر مرده است و با لالایی خاله اش به سن ازدواج رسیده ( پدرش را اعتیاد به مواد مخدر و مادرش را سرمای حوض آب خانه کدخدا ازش گرفت) . بنده خدا با کم و زیاد و لطف همسایگان قبل از ماه محرم امسال با دختر همین خاله ای که هم برایش پدر بوده و هم مادر ازدواج کرده و چون در تهیه ملزومات خانه مانده بود با خودگفت، وامی بگیرم از صندوق ، تا هم ازدواج به کاممان شیرین و هم مرحمی به هزاران زخم کهنه از این زخم سرباز کرده زندگی بزنیم ، اما از بخت بد شرایطش را نداشت ، چون برایش دوازده شرط گذاشتند ،( بیان شروط در حوصله این داستان نیست ، چون دلتان ریش می شود ) فقط همین قدر بدانید که ، پس از روزها تلاش و فراهم آوردن شرایط متاسفانه در شرط آخر که ضمانت حقوق بگیر با سابقه اداری بود ماند و راه کج کرد به خرابه ای که کاخ یتیمان ندار است و با همان خرمای بورکی ساخت تا به چربی سلطانی پالتو پشان بی درد عادت نکند . همین باعث شد تا بگوید به مدعی که ، پالتوی تو گرچه گشاد است و رنگی ، اما رنگش زهد است و پوستینش ریا و غارت که راهش هم به بانک وصل است هم به زنده بودن ، نه زندگی ! اما راه ما با همه سختی ها ی که بدون بانک و صندوق دارد ، انتهایش سعادتی است که خدایمان وعده داده است . به نظر شما پالتو را وارونه بپوشیم یا نه ؟

قربان کرمی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧

مگس در شعر حافظ

بعد از سقوط شاسلطان حسین صفوی و غلبه افغانها بر ایران ، محمود افغان یکی از اقوام خود را که مگس خان نام داشت فرماندار شیراز کرد . وی پس از چند روز که در شیراز بود ، روزی کنار قبر حافظ رفت و بر اثر تعصبات غلطی که داشت تصمیم گرفت قبر حافظ را خراب کند ، هرچه اطرافیانش اورا نصیحت کردند که از این تصمیم بگذرد او گوش نکرد ، سر انجام قرار شد از دیوان حافظ در این مورد فالی بگیرند ، وقتی دیوان را باز کردند ، این شعر در آغاز صفحه راست آمد : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ،،،،، عرض خود می بری و زحمت ما میداری . مگس خان با خواندن این شعر تحت تاثیر قرار گرفت واز روح حافظ طلب عفو و بخشش کرد . آورده اند که شاه اسماعیل صفوی در ابتدای حکومت همه را می کوفت و پیش می رفت ، هرجا که می رفت مقبره مشاهیر اهل تسنن را خراب می کرد ، وقتی به مقبره حافظ رسید ، از آنجائیکه هم خودش اهل ذوق و شعر بود و هم حافظ محبوب عالم ، قدری تامل کرد و پس از مشورت با معتصبان بنا شد که مقبره ویران شود ، چون حافظ هم سنی بود و هم رند و لاابالی ، ملا سید عبد الله تبریزی ملقب به مگس در خراب کردن قبر حافظ بیش از دیگران اصرر داشت ، عاقبت شاه اسماعیل گفت : از دیوانش فال میگیریم ، که خوشبختانه این بیت آمد . حافظ زجان محب رسول است و آل او ،،،،، حقا بدین گواست خداوند داورم . لذا شاه اسماعیل خوشحال شد و از ویران کردن قبر حافظ منصرف . اما ملا مگس همچنان پافشاری می کرد . شاه اسماعیل دوباره دیوان را رداشت و گفت ای خواجه جواب ملا مگس را بده که این بیت آمد : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ،،،،، عرض خود میبری و زحمت ما میداری

قربان کرمی ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٦

اندر حکایت صف

عصرانه را حسب وظیفه وطبق عادت برای تهیه قوت لایموت در صف طولانی نانوایی بودم که یهویی مردی رسمی پوش و به ظاهر موجه با ماشین و بادی گارد، خود را به میان دو صف مرد و زن رساند و به آرامی شاطر را صدا زد به ناگاه مردی سیه چرده از پشت تنور با سیزده نان برشته بیرون آمد و با تشریفات خاصی بدون فوت وقت آقای خاص را بدرقه کرد ، ناگفته نماند زن ومرد ایستاده در صف دقیقا نه نفر ، پنج زن و چهار مرد بودند . ماکه الحمد اله حق اعتراض نداشتیم ، اما یکی از زنان که عجله کار دوم را داشت یواشکی جریان را جویا شد که شاطر با صدای بلند و حق به جانب فریاد زدند فرمانده پاسگاه است که چی ؟ بله واقعیت جامعه مدنی امروز اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد . پروین اعتصامی که می گفت : گر از باغ رعیت ملک خورد سیبی، برکنند غلامان آن درخت از بیخ نمیدانست که حتی در صف نان وکلا پول می گیرد تا راستی را دروغ و دروغی را راست کند ، غافل از اینکه غلامان امروز حتی با شاخه درخت هم کاری ندارند ، مودبانه می مونند و افاضات ملک را نظاره گرند . معلم که شعر را یادمان میداد با خود می گفتیم خاک توسر شاه که خیلی بی تربیت و حق مردم خور است . حالا خودمان شدیم مرد اول قصه پروین ، راستی چرا فرمانده عزیز این داستان پروین را حفظ نکرد ؟ یا اینکه جهشی از راهنمایی به دانشگاه پرید ؟ یا نه ، به حکم اینکه آدم خاصی شده حق الناس را حرام نمی داند ؟ بله اینچنین بود که هی گفتیم و نوشتیم تا یه روزی فرماندهی دیگر زنگ زد که چرا ؟ گفتم چی چرا ؟ گفت چرا دروغ نوشتی ؟ گفتم قربان مقامت من شاهد دارم پنج زن و چهار مرد ، گفت عزیزم نگویی بهتر است ، پسر خوبی باش باشه ؟ من هم تمکین کرده و رفتم سراغ پیش نوس مطلبی دیگر که موجبات تکدر خاطر کسی را فراهم نیاورد .

قربان کرمی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤

مزرعه خیار

مینالم از صدای زجه طفلی که ازفرط گرسنگی سینه خالی از شیر مادری را می فشارد که در مزرعه خیار همسایه برای سیر کردن شکم شوهر و دیگر بچه هایش بوته های سبز خیار را به این سو و آن سو می زند ، ببینیم دردمان چیست ؟ اینکه چرا مردان کار در خانه تپیده اند و زنان باردار حمال مشکلات شب و روز هستند ، اینکه بیماری نان آور خانه بی درمان است ، اینکه مردان خانه یار وفادار سنگر کدام خمارخانه هستند، اینکه داروغه به حکم شرع دستبند قانون را بر مچ کدام مرد دیارمان زده است ، اینکه خمارمردان عرصه این زندگی نکبت بار را در خماری رها کنیم ویا درمان فعلا بماند . اما آیا ما آن مسلمانی هستیم که آمده ایم تا با کارمان و رفتارمان به انسانیت انسان ارج نهیم و یا اینکه روزی چند بار بر حسب عادت نه معرف لپ های لبو شده را با کلمه طیبه ولا ضالین پر کنیم ؟ آیا معنی واقعی نیاز را در بیان ایاک نعبد می یابیم یا در اعراب سوره مکی کوثر ؟ بیائیم قرآن این کتاب اول و آخر بشر را به جای بوسیدن و بر تاقچه گذاشتن وارد زندگیمان کنیم ، تا بگوید شنیدن صدای ناله بچه های گرسنه با قهقه بچه های سیر تفاوت دارد ، تا بگوید سیر کردن شکم گرسنگان بهتر از احساس گرسنگی در خود ساختن برای اینکه بدانیم چقدر گرسنه هستند ، تا بگوید از مال دنیا فقط یک شکم سیر به ما می رسد و بقیه مال و اموال اضافی است ، تا بگوید اگر همسایه ات گرسنه است صدای قل هو الله ما هم به جای نخواهد رسید ، تا بگوید فذالک الذی یدالیتیم یعنی ایتام را بخوان نه بران ، تا بگوید شب با شکم پر خوابیدن هم کابوس می آورد و هم کراهت دارد ، تا بگوید توبه مال مردم خوردن مال مردم دادن است با الهی العفو ادا نمی شود . خلاصه این است آنکه موجود وجود حال ماست و ای ین است مسیر فرجام ، چه باید کنیم تدبیری است شایسته .

قربان کرمی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
← صفحه بعد صفحه قبل →