نه اهل برمکیم نه ککای جعفر

داستان جعفر برمکی

در روزگاران قدیم جعفر برمکی  در دربار هارون  جاه و جلال خاصی پیدا کرده بود و دیگر برادرانش هم هر یک به کار مشغول بودند و کشور را اداره می کردند.در این میان به دلیل علاقه شدید  هارون به جعفر برمکی  خواهر خود را به عقد او درآورد و در پنهان با او شرط بست که از خواهرش بچه ای به دنیا نیاورد.جعفر برمکی هم که خود چند زن داشت این پیشنهادرا قبول کرد.
از این ماجرا مدت ها گذشت تا اینکه یک روز  هارون با جعفر برمکی وارد باغ خود شد که به تفریح بپردازند.هنگام گردش در باغ،هارون سیب سرخ قشنگی را در بالای درختی دید و سخت دلباخته زیبایی و درشتی آن شد.جعفر برمکی خواست از درخت بالا برود.اما چون هارون خیلی او را دوست داشت ترسید شاخه ای بشکند و جعفر برمکی آسیب ببیند.بنابراین گفت:»من پای درخت می ایستم.تو پاروی کف دست های من بگذار و بلند شو و سیب را بچین« اول جعفر برمکی قبول نکرد ،ولی سرانجام بنا به خواهش هارون چنین کرد اما دستش به سیب نرسید.هارون گفت:»پاهایت را روی شانه ام بگذار«جعفر برمکی روی دوشانه ی هارون بلند شد،ولی باز دستش نرسید.هارون گفت:»روی سرم بایست«جعفر برمکی که مجبور بود با دوپا روی سر هارون ایستاد و سیب را فوری چید و پایین آمد.برادر جعفر برمکی که باغبان هارون بود و از دور این منظره را تماشا می کرد و خیلی از ترقی و پیشرفت برادرش نزد هارون لذت می برد.ولی وقتی جعفر برمکی پا بر سر هارون گذاشت،سخت ناراحت شد و پیش خود گفت:»افسوس که عمر جعفر برمکی و تمام  برمکیها بسر آمد«و سخت ناراحت شد اما به روی خود نیاورد و یک دسته گل چید و به هارون و جعفر برمکی تقدیم کرد.
هارون به پاس قدردانی از این گل ها به باغبان اجازه داد هر چه می خواهد از او طلب کند.ولی باغبان گفت:قربان!بنده فقط یک چیز از شما می خواهم و آن این است که با خط مبارکتان بنویسید:»این باغبان نه اهل برمک ست و نه کاکای جعفر برمکی«.هارون و جعفر برمکی خندیدند و باغبان را مسخره کردند .هارون گفت:»ای احمق!حکم جعفر برمکی حکم من است.کار او کارمن است.تو خود را از جعفر برمکی دور می داری و می پرهیزی؟!!«خلاصه هارون با دست خود نوشت و به او داد.ازاین ماجرا  گذشت تا اینکه هارون روزی چشمش به خواهرش افتاد و آثار حاملگی را در او دید و سخت خشمگین شد و رفت و به جلاد دستور داد:»تا سر جعفر برمکی را از بدن او جدا کنند و کلیه برمکیها را از کوچک و بزرگ،از پیر و جوان و از زن و مرد هر که بود تمام را از لبه تیغ بگذرانند«
وقتی  کار قتل عام برمکیها تمام شد،هارون پرسید:»آیا کسی را سراغ دارید که از نسل برمکیها باشد؟«شخصی گفت:بله قربان!باغبان شما ،حکم شد که او را هم بیاورند.باغبان را حاضر کردند باغبان گفت:»قربان !من نه اهل برمکم  ،نه کاکای جعفر «. هارون  خشمگین شد و گفت:»چرا دروغ می گویی؟تو برادر جعفری«.باغبان گفت:قربان!بنده مدرکی دارم که حرفم را ثابت می کند.هارون که از فرط ناراحتی نامه به خاطراش نبود گفت: مدرکت را نشان بده .باغبان نا مه را درآورد و هارون  با دیدن کاغذ متعجب شد و در اینجا نتوانست از نوشته ی خود صرف نظر کند.زیرا او اهل برمک و جعفر برمکی را به جرم عهد شکنی و بدپیمانی قتل عام کرده بود و اگر از نوشته و عهد خود صرف نظر می کرد خودش هم محکوم بود.

هارون  به باغبان گفت:تو از اول لابد این ماجرا را می دانستی؟! و با اصرارجریان را از باغبان پرسید.باغبان گفت:»قربان!آن روز که شما و جعفر در باغ بودید و جعفر به دستور شما برای چیدن سیب پا به کف دست ها و شانه ات گذاشت،هیچ.ولی وقتی پا به سرشما گذاشت و از شما بلند تر شد،این را یک بدبختی دانستم.زیرا شما هارون بودید و سزاوار نبود پا بر سر شما بگذارد و از اینجا فهمیدم که بخت ما برمکیها  برگشته است!!«

 

با احترام
قربان کرمی

قربان کرمی ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦