بوی یار مهربان

از بهر تو افتادم ای دوست به میخانه،، سرمست می عشقم کم ده دو سه پیمانه تو مست می جانا ، من مست به دیدارت ،، ماندیم خراب اینجا ما را که برد خانه؟ میخواستم بنویسم ، اما اینکه از کجا و چگونه و با کدام شعر شروع کنم اصلا معلومم نبود ، یهویی تفعل به حافظ قاعده را عوض کرد و آن شد که اینگونه نوشتم. دیر زمانی بود که همای سعادت به شانه هایم نزدیک شده بود ، اما چرا نمی نشست نمیدانم ؟و یا هم اگر می نشست به لحظه ای پریشانی دوباره اوج می گرفت . تقویم اقبال را که ورق می زدم ناگهان شهر تاریخی جی را درآن دیدم که در جام جهان بینش همه چی را میدیدم . پای افزر سفر پوشیدم و با مرکب آهنی راهی دیار زاینده رود ، اگرچه راه سخت و دراز بود ، اما به انتهایش که فکر میکردم سهل و آسان می نمود، چون در آن امید صدایم می زد که بیا که انتظارت را میکشم . بخش اول این ماجرا به هر صورت ممکن به فرجام رسید ، چون برایم مهم نبود ، اما چون باید از آن می گذشتم تا به این برسم سخت و دیرگذر بود خلاصه گذشت و بلافاصله دست به دامان کریم شدم ، کریما ! ما مسافر قمشه ایم ، مسافری مانده در راه امید و آرزو ، امشب مهمان توام و دستم به دامانت ، یا در باز میکنی و یا تا بامداد در می زنم ! نمیدانم صدایم بلند بود یا سوز آن جانسوز که کریم در را به رویم باز کرد ، چه باز کردنی شاداب اما قبل از آن تا به سرای کریم رسیدم ساعت ها دعا کنان در این سو و آن سو به دنبال گمشده گشتم، نردبان خانه کریم از ابتدا تا انتها و سرای شکیل و آبدار و زیبای آن همه و همه فرش قرمزی برای یاد یار مهربان بود که این خانه را نورانی کند ، با خود زمزمه میکردم زجوی مولیان بویی نیایید ، پس از احساسم از روی گل تو ، سجایای نگاه نازینت بس خجل کرد ، به گاه این ورودت در دل من، به سرا که رسیدی ناگهان حافظ صدایم زد که بگو : از در درامدی و من از خود به در شدم / گویی کز این جهان به جهان دگر شدم .تحفه قرمزبرگ سبزی بود که دادنش به تو مستم می کرد ، التماس کردم که چشمانت را ببند تا بگویم چه آورده ام ، با یک چشم به هم زدنی بهارم از راه رسید و همه چی آروم گشت ، این حال خوش هی گذشت تا دست به دعا بردم که ای فرمند من کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن ، تا به غمزه رونق دهی این دل مرا ، آنگاه دعا مستجاب شد و ما سرمست این استجابت،، و القصه .... گفتم کریما تو چه کردی که دل از ما مهربانان نشکستی ! ما تورا تا عمر داریم برسر خود میگذاریم

قربان کرمی ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢٤

نفس

صدای نفس که از گرمگاه سینه می آید نوید زنگ درای کاروان مشتاق است که هی گوید گلی ، سنبلی ، دونه اناری ، برگ ریحانی به پای امیری بریزید که بعد از سالها قرعه به نامش افتاده و فرش سرخ دل برایش گسترانده شده است ، اما باید بدانیم این فرشی که تارو پودش با خون به هم گره خورده است باید زیر پای که باشد ؟ واما خود بگوید : که امیر کیست؟. من امیری از دیار حافظم ، اینکه چرا امیر حافظ شدم همه اش برمی گردد به گل همیشه بهارم ، گلی که گل بود و گلی را نکاشته به نامم در کنارش گذاشت .امیر مردی است رازدار و باوفا و از نامردی بیزار ، به دنیا و متعلقاتش دلبستگی ندارد ، برای بهاری ماندن گلش هرکاری می کند ، حتی جان شیرینش را هم می دهد ، به قولش وفادار است تا پای جان ، از سبکسری و بد رفتاری بدش می آید ، وقار و سنگینی را در گل همیشه بهارش باور دارد ، برای عزیزش که همچون خودش آزادی و استقلال عمل ندارد خیلی نگران است ، امیر خیلی دیر دلگیر می شود و زود باور هم نیست ، حرمت نگه می دارد و اعتقاد عجیبی به صداقت دارد ، از دروغ متنفر است ، حافظه نزدیکش قوی و حافظه دورش فوق العاده ، از زرنگ بازی و دور زدن غیر معقول متنفر است ، از هرهوایی که گل را پژمرده کند بدبین است، غذای مورد علاقه اش مرغ از نوع مرغوب است در میان میوه ها به انار علاقه زیادی دارد، سفرهای سردسیری را خیلی دوست دارد ، زمستان را با یک پتو سر می کند ، به موقع میخوابد و زود بیدار میشود ، شعرش شعور صبحگاهی از طلیعه صادق است ، ... اما همین امیری که ادعای امیری دارد و عدالتش را به رخ می کشد جفای را در حق گلی روا داشته که وجودش را به او ارزانی داده و شکوفه هایش را واکرده که امیر ببوید ، همین امیر با دل شکوفه کاری کرده که خاک گل را از نور و آب محروم کرده و خواب شبانه را بر گل که باید سحرگاهان تیمار شود گرفته است و گونه هایش را به غفلت با تیغ بی حوصلگی خراشیده است و صفای زلفکش را به پریشانی کشانده ، همین امیر با خوبی هایش کاری با گلش کرده تا باورش شود که باید بهاری بماند . و در آخر مجبور شود که بگوید : بی همگان بسر شود ،،، بی تو بسر نمی شود .

قربان کرمی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٦