پالتوی وارونه

لختی مانده به هنگامه دلنشین خروس سحری، آنگاه که نوای نوحه بی خبری در گوش زمینیان طنین انداز می شود ، به ناگاه عدسی دم کرده با لبوی شب مانده ، امان از انبان پالتو پوشی عابد می برد تا سراسیمه خود را به این بانگ ملکوتی برساند و با اذان صبح چنان خود را به زمین بچسپاند که خلق الله در حیرت بمانند از این عبادت بی ریا . و بعد تسبیح کنان با خروسان صبح همراه ، ذکری گفته و عصایی عارفانه را دیرک پالتوی سبز لجنی می کند ، سرما را همچون دیگران (مردم ) می فریبد و آرام آرام در را به پاشنه می چرخاند تا نکند صدای پایش خفته ای را بیدار کند ، و از هوای گرم اتاق دل کنده و به بیرون می پرد ، برای چه کاری خدا میداند ! البته ناگفته نماند صدای سوز "ام یجیب و ... و یشکف سوء" شبانه در محله پیچیده بود ، حالا از این حنجره پاک بوده یا نه ، فعلا کسی مطمئن نیست ، باید صبر کرد تا به هنگام . خلاصه، دنبالش که کردیم از رفتار معصومانه و ظاهر فریبش اینطور بر می آمد که دنبال روزی حلال باشد ، اما، چهار راه اول را که رد کرد خود را به صندوق مهر رضا رساند تا با تبرک از نام مبارک امام غریبمان کمکی بستاند ، چون غیر از وام ازدواج چیزی در چنته نداشتند ، آقا زن گرفت ، البته دقیقا معلومان نشد زن چندم اوست ، به صندوق مهر اقتصاد هم وامی تحت عنوان "کارگاه تولیدی یتیمان بی سرپرست" گرفتند ، چون به بانک ملی رسیدند درخواست جعاله ای فوری دادند و به حکم و یاری پالتوی سحرآمیز تصویب شد ، از بانک ملت هم وام تقوی گرفتند و یکسره به بانک مسکن رفتند برای بازسازی امامزاده ای که لازم التعمیر بود ، بی چون چرا مستطیل چوبی مسکن را دور زدند و وام بعدی را هم به حساب خود واریز نمودند ، هرچند خسته بودند اما دل از بانک کشاورزی نکندند و یهویی کشاورز نمونه شدند و آفت زده ای مفلس که گزارش مفصل غرامت کشاورزی سال زراعی ایشان رئیس بانک را به واکنش وا داشت و در نتیجه تسهیلات خشکسالی را هم بدون بهره و ضمانت گرفتند ، به بانک صادرات که مراجعه کردند برای صدور بدلیجات و ورود ابزارآلات صوتی و تصویری نیز متقاضی شدند ، که چون درخواستشان موازی با رونق اقتصاد مملکت بود ، ضمن تشویق وامی کلان به او داده و با دعای سفر بدرقه اش کردند ، از بانک تجارت که جویا شدیم اینطور شنیدیم که گویا افاضات کرده اند که، چون سود این بانک ربا دارد مشروعیت ندارد .حالا اینو داشته باشید تا برسیم به یعقوب سیاه که یتیمی مادر مرده است و با لالایی خاله اش به سن ازدواج رسیده ( پدرش را اعتیاد به مواد مخدر و مادرش را سرمای حوض آب خانه کدخدا ازش گرفت) . بنده خدا با کم و زیاد و لطف همسایگان قبل از ماه محرم امسال با دختر همین خاله ای که هم برایش پدر بوده و هم مادر ازدواج کرده و چون در تهیه ملزومات خانه مانده بود با خودگفت، وامی بگیرم از صندوق ، تا هم ازدواج به کاممان شیرین و هم مرحمی به هزاران زخم کهنه از این زخم سرباز کرده زندگی بزنیم ، اما از بخت بد شرایطش را نداشت ، چون برایش دوازده شرط گذاشتند ،( بیان شروط در حوصله این داستان نیست ، چون دلتان ریش می شود ) فقط همین قدر بدانید که ، پس از روزها تلاش و فراهم آوردن شرایط متاسفانه در شرط آخر که ضمانت حقوق بگیر با سابقه اداری بود ماند و راه کج کرد به خرابه ای که کاخ یتیمان ندار است و با همان خرمای بورکی ساخت تا به چربی سلطانی پالتو پشان بی درد عادت نکند . همین باعث شد تا بگوید به مدعی که ، پالتوی تو گرچه گشاد است و رنگی ، اما رنگش زهد است و پوستینش ریا و غارت که راهش هم به بانک وصل است هم به زنده بودن ، نه زندگی ! اما راه ما با همه سختی ها ی که بدون بانک و صندوق دارد ، انتهایش سعادتی است که خدایمان وعده داده است . به نظر شما پالتو را وارونه بپوشیم یا نه ؟

قربان کرمی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧