مادر

آسمان را گفتم می توانی آیا یک لحظه روح مادر گردی ؟ گفت نه هرگز !!! من برای این کارکهکشان کم دارم،،راه نوری به بلندای زمان کم دارم ،، مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم ! روی کردم به دریا : گفتم او را آیا می شود یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر ، همه مادر گردی ؟ عشق را موج شوی، مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟ گفت نی هرگز ! بر نیاید اینچنین کار بزرگ از من زار ،،، اینکه میگویند " تا چیزی را از دست ندهی قدرش را نمیدانی " گمشده ای نیست که در پی اش بگردی ، بلکه واقعیتی است که باید تجربه اش کنی . اما خوشا به حال آنان که قبل از تجربه به یقین می رسند . شاکر درگاه با عظمت خدایی هستیم که قبل از افتادن تلنگری زد تا بدانیم که در لبه پرتگاهیم ، هرچند میدانستم که درک واقعیت وجودی مادر و جایگاه رفیع این فرشته زمینی سعادتی عظیم است که شامل حال هرکسی نمی شود . از صبحدم بیست و هفتم مرداد نودو چهار که آسفالت خیس خورده از رطوبت شب هنگام هوای شرجی "امامزاده شاه داود" با خون فرق مادرم که از بی حواسی راننده نیسان رنگی شد ، دوباره به خود آمدم که ، گرچه خوب فهمیده بودم حس مادری را، اگرچه دانستم مادر یعنی بودن با معنا ، اگرچه اسارت اشک مادر و بغض حرمان اورا نشکسته بودم ، اگرچه رفتارم آهش را به شور وغوغای درون پر نکرد ، اما احساس میکنم در این دریای با عظمت هیچ و پوچم ، (دریای وسیع شناخت مهر مادری ) ،،، خلاصه وارد دنیایی دیگری شدم و بعد از آن را باید با دانستن های به درد بخور بروم ، با فانوسی بروم که روغنش اشک مادر است ، بر صراطی پا بگذارم که ستونش دعای مادر است ،ادامه مسیر اینطوری چقدر شیرین و لذت بخش است ، با دانش و معرفت نگاه کردن به دستان پر مهر مادر چقدر احساس سبکی را در وجود سنگین انسان زنده می کند، نگاه به چهره دل آرایی مادر که می پرسد احوالم را با نگاه خویش چقدر شیرین است ، گذر انگشتان پینه بسته مادر در لابلای موهای نرم فرزند چه پیرایشی بی منت است ، مادری که هرگاه به دامانش افتادیم دامان کشی نکرد و با روی باز اجابت کرد ، چه خنک نسیمی است که از صدای دعای صبحگاهی مادر بدرقه راه سفرمان می شود . و مهمتر دردش را برای آرامش ما خفه می کند تا نکند از صدای نله دردش خوابمان نبرد ،آیا اوج ایثار و فداکاری نیست اینها و صدها نمونه دیگر ، خدایا : این چه عشقی است که جز عاشق واقعی(مادر) نمیداند .

قربان کرمی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢