شب مهمانی

شبی که با تو بودم یاد از آن شب ، شبی که بی تو بودم داد از آن شب شبی که جسم و دل از تو جدا شد ، فغان و ناله و صد آه از آن شب از سر ظهر که با عجله و شتاب از خیر تیغ تیز صورت و بناگوش گذشتم ، تا چاسی با تو باشم ، از خود بی خود بودم و راه و مسیر را بی تدبیر و ندانسته می آمدم . عدس پلوی دست پخت عمه گرچه با خورشت قیمه مهمانش مزه گرفته بود ، اما نمک وجود مهمان چنان سفره را شور کرده بود که از بادش اشتهایمان کور شد و تا پاسی از شب سیر، سیر، سیر همین دنگلو بودیم . در آغاز با احتیاط و مهندسی خاص رفتار میکردیم تا مبادا نگاه معنا دار صاحب خانه مهمانان بی معنا را به خزانی بفرستد که بهارش را ندیده اند ، اما هرچه زمان می گذشت انگار که جانی دوباره گرفته باشیم به واسطه جسارت در رفتار که ناشی از گذشت زمان بود و بس ،خیلی اتفاقات افتاد و می افتاد که جمله بر وفق مراد بود . بالاخره با خواب نعاس عصرانه ای شروع کردیم که یادآور خاطرات هم دور و هم نزدیک دیار آرزوهایمان بود، جایی که در آن فقط نگاه قشنگ به زندگی را برابر تقسیم کرده اند ، از زیر و از رو و همچنین از کنار و از پشت که گذشتیم دیدیم همانیم که بودیم چراکه مثل پرگار هم دواریم و هم حیران و سرگشته ،لذا همه ترسمان از این بود که لحظه ها تکرار ندارند ، پس باید دانست قدر لحظه ها را ، اما با همه این احوالات خوش و ناخوش باز از گفتن های معنادار دلمان گرفت و به ناچار به بهانه اینکه تیر روزگار چرخمان را پنچر کرده سر به هوای بیرون زدیم تا دمی بیاسائیم تا خوش شود آن مهر دل آرام که بر تارک وجودمان می درخشد . تا انتهای شهر بی انتها رفتیم اما چون کنار نکشیدیم که بمانیم باز خلقمان تنگ رفتار دیگری شد،،، و القصه آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم .

قربان کرمی ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳