نفس

صدای نفس که از گرمگاه سینه می آید نوید زنگ درای کاروان مشتاق است که هی گوید گلی ، سنبلی ، دونه اناری ، برگ ریحانی به پای امیری بریزید که بعد از سالها قرعه به نامش افتاده و فرش سرخ دل برایش گسترانده شده است ، اما باید بدانیم این فرشی که تارو پودش با خون به هم گره خورده است باید زیر پای که باشد ؟ واما خود بگوید : که امیر کیست؟. من امیری از دیار حافظم ، اینکه چرا امیر حافظ شدم همه اش برمی گردد به گل همیشه بهارم ، گلی که گل بود و گلی را نکاشته به نامم در کنارش گذاشت .امیر مردی است رازدار و باوفا و از نامردی بیزار ، به دنیا و متعلقاتش دلبستگی ندارد ، برای بهاری ماندن گلش هرکاری می کند ، حتی جان شیرینش را هم می دهد ، به قولش وفادار است تا پای جان ، از سبکسری و بد رفتاری بدش می آید ، وقار و سنگینی را در گل همیشه بهارش باور دارد ، برای عزیزش که همچون خودش آزادی و استقلال عمل ندارد خیلی نگران است ، امیر خیلی دیر دلگیر می شود و زود باور هم نیست ، حرمت نگه می دارد و اعتقاد عجیبی به صداقت دارد ، از دروغ متنفر است ، حافظه نزدیکش قوی و حافظه دورش فوق العاده ، از زرنگ بازی و دور زدن غیر معقول متنفر است ، از هرهوایی که گل را پژمرده کند بدبین است، غذای مورد علاقه اش مرغ از نوع مرغوب است در میان میوه ها به انار علاقه زیادی دارد، سفرهای سردسیری را خیلی دوست دارد ، زمستان را با یک پتو سر می کند ، به موقع میخوابد و زود بیدار میشود ، شعرش شعور صبحگاهی از طلیعه صادق است ، ... اما همین امیری که ادعای امیری دارد و عدالتش را به رخ می کشد جفای را در حق گلی روا داشته که وجودش را به او ارزانی داده و شکوفه هایش را واکرده که امیر ببوید ، همین امیر با دل شکوفه کاری کرده که خاک گل را از نور و آب محروم کرده و خواب شبانه را بر گل که باید سحرگاهان تیمار شود گرفته است و گونه هایش را به غفلت با تیغ بی حوصلگی خراشیده است و صفای زلفکش را به پریشانی کشانده ، همین امیر با خوبی هایش کاری با گلش کرده تا باورش شود که باید بهاری بماند . و در آخر مجبور شود که بگوید : بی همگان بسر شود ،،، بی تو بسر نمی شود .

قربان کرمی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٦