شب رویایی

شنیده بودیم می گویند سالی که نکوست زبهارش پیداست ، اما من خیال می کردم این مال شعر ها و کتاب هاست ، گفتم شاید دروغ شاعر است که به خاطر موزون کردن قافیه شعری می گوید ،اما اینی که شد درست آن بود که باید می شد، نه از دروغ شاعر خبری بود و نه از قافیه های دگرگون ، هرچه بود  برگهای زرد درختان امید پائیزی بود . نامش چی باشد مهم نیست ! خب ، شما بزارید" شب مراد : شبی که قراربود پایانش رویایی شود با عصرانه رمانتیک شروع شد و این ساعت و زمان هی گشت و گشت تا خود را به نیمه ها ی ملکوتی اذان رساند ، آنگاه که جمله بندگان دعا می کنند برای همین مراد، از ذکر خدا گرفته تا صلوات و ... همه را واسطه خیر می کنند ، خلاصه بعد از آن بود که وردمان جواب داد و دل به رویا زدیم و رفتیم و رفتیم به ناکجا ی شهر دیارمان از کوچه و خیابان تا پارک و جنگل و بیابان گرفته همه را رد کردیم با اینکه هواسمان جای دیگری می گشت ، این بود که اگر می پرسیدند مسیر شب را قطعا به یاد نداریم ، چون در هوا بودیم ، نه در زمین ، هم سرخوش از وقت بودیم و هم مضطرب از بخت ، می خرسندیدیم از اینکه با همیم و می ترسیدیم از اینکه چرا باهمیم ، هی در ته وجود برایش هزار و یک دلیل مربوط و بی ربط جمع و جور میکردیم که مبادا شرته های ولگرد زمینی مانع از پروازمان در رویایی پائیزی شوند ، اما و صد البته چون اجازه حرکات موزون دستهایمان همه در اختیار یکی بود پرواز تا بی نهایت یعنی ؟؟؟

قربان کرمی ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۱