اندر حکایت صف

عصرانه را حسب وظیفه وطبق عادت برای تهیه قوت لایموت در صف طولانی نانوایی بودم که یهویی مردی رسمی پوش و به ظاهر موجه با ماشین و بادی گارد، خود را به میان دو صف مرد و زن رساند و به آرامی شاطر را صدا زد به ناگاه مردی سیه چرده از پشت تنور با سیزده نان برشته بیرون آمد و با تشریفات خاصی بدون فوت وقت آقای خاص را بدرقه کرد ، ناگفته نماند زن ومرد ایستاده در صف دقیقا نه نفر ، پنج زن و چهار مرد بودند . ماکه الحمد اله حق اعتراض نداشتیم ، اما یکی از زنان که عجله کار دوم را داشت یواشکی جریان را جویا شد که شاطر با صدای بلند و حق به جانب فریاد زدند فرمانده پاسگاه است که چی ؟ بله واقعیت جامعه مدنی امروز اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد . پروین اعتصامی که می گفت : گر از باغ رعیت ملک خورد سیبی، برکنند غلامان آن درخت از بیخ نمیدانست که حتی در صف نان وکلا پول می گیرد تا راستی را دروغ و دروغی را راست کند ، غافل از اینکه غلامان امروز حتی با شاخه درخت هم کاری ندارند ، مودبانه می مونند و افاضات ملک را نظاره گرند . معلم که شعر را یادمان میداد با خود می گفتیم خاک توسر شاه که خیلی بی تربیت و حق مردم خور است . حالا خودمان شدیم مرد اول قصه پروین ، راستی چرا فرمانده عزیز این داستان پروین را حفظ نکرد ؟ یا اینکه جهشی از راهنمایی به دانشگاه پرید ؟ یا نه ، به حکم اینکه آدم خاصی شده حق الناس را حرام نمی داند ؟ بله اینچنین بود که هی گفتیم و نوشتیم تا یه روزی فرماندهی دیگر زنگ زد که چرا ؟ گفتم چی چرا ؟ گفت چرا دروغ نوشتی ؟ گفتم قربان مقامت من شاهد دارم پنج زن و چهار مرد ، گفت عزیزم نگویی بهتر است ، پسر خوبی باش باشه ؟ من هم تمکین کرده و رفتم سراغ پیش نوس مطلبی دیگر که موجبات تکدر خاطر کسی را فراهم نیاورد .

قربان کرمی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤