امیر حافظ عزیزم

گفته بودی که بگویم که چه هستی ،،،،،،،،،،،، فاش گویم که تو آنی که خود هستی خواستم بگویم خورشیدفروزان افق بلند اقبالمی دیدم از وجودتابناکت خواهم سوخت ، خواستم بگویم ماهی دیدم که گاه هستی و گاه نیستی ، خواستم بگویم گلی دیدم شاید زود از دستت بدهم ، خواستم بگویم عزیزی دیدم به عزیز مصر میمانی و به هجرانش نمی ارزد و خلاصه هرآنچه از خوب و خوبی ها میدانستم را پازل کردم دیدم گوشه ای از آن ناقص است ، لذا هی گشتم و گشتم تا رسیدم به اینکه تنها تویی که پر میکنی جورچین خاطراتم را نه از برای یک روز یا یک هفته ویک دوره، که برای باقیمانده آنچه را که پایان عمر مینامند . تو آنی که هرآنچه را که خواستم در نگاهت دیدم و جز من هیچکس به این نگاه نخواهد رسید . فقط تویی تنها گل همیشه بهارم .

قربان کرمی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳