داستان

آن روزها ، این روزها و روزهای دیگر هریک داستانی دارند، اما این داستان، داستان دگر است . حکایتی از کهنه مرامی که سربازکرده و در بوستان سبز عاطفه ها چون گل در انتظار شکفتن، هم به آب و نور و غذا و هم به مهر و عنایت و وفا نیازمند ، آنگاه که می آمد خیال می کرد که داستان یکی بود ، یکی نبود همان قصه شب های خاطره است ، اما کم کمک فهمید همه باشند نیستند اگر خدا باشد همه هستند پس خود را یافت و گفت که : دوستت دارم چون سر بر آستانه معرفت داری ، چون مهر و موم کرده ای داشته ها را تا از نعمت با من بودن بی نصیب نباشی ، چون نه به صورت که به سیرت مانده ای و در اندرون معرکه زندگی فقط به آنی فکر میکنی که من میخواهم ، چون خود را داده ای که مرا بگیری ، چون به شب ماندی تا در روز روشن شک کسی را سبب نشوی، چون در سعی به شاعر مانی و در گفتار به ناطق . مرد داستان ما در پس توی آرزوهاش بازگشت به سعادت رادید و با دلی شاد بر نظرگاه انتظار نشست تا خدا چه خواهد .،!

قربان کرمی ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠